| مصاحبه ی مردی ایرانی با گاس ون سنت در استانبول |

نخستين مواجهه ام با آثار گاس ون سنت به سال ها پيش بازمی گردد؛ زمانی که نسخه ای از فيلم «کابوهای دراگ استور» را ديدم. پيش از هر چيز آنچه که نظرگير بود نوعی سرگشتگی بود که در چهره بازيگران فيلم موج می زد، نوعی خود تخريبی هدف دار و خودخواسته. بعدتر نيکول کيدمن در فيلم To Die For سعی مي کرد همين سرگشتگی را با جاه طلبی تاخت بزند که باز نتيجه ای نداشت و حاصل همان خود تخريبی بود. تا پيش از رفتن به جشنواره استانبول هيچ اطلاعی از حضور گاس ون سنت در جشنواره نداشتم. هنگامی که برنامه های جشنواره به دستم رسيد متوجه شدم او برای برگزاری يک کارگاه آموزشی و حضور افتخاری در اختتاميه به استانبول خواهد آمد.

در طول مصاحبه همان حالت بی قرارِ قهرمانانش را تکرار می کرد، مرتب قهوه می خورد و از زمان طولانی پرواز شکايت می کرد. سعی می کرد مستقل بودنش را يادآور شود و مثل اکثر مستقل سازها نيش و کنايه به هاليوود و جريان اصلی را فراموش نکند. به هر حال او گاس ون سنت بود. يکی از شمايل های سينمای هنری امريکا؛ کسی که هميشه فيلم های خودش را ساخته. شايد حداقل در ايران معروفيت مستقل سازانی مثل جارموش را نداشته باشد اما نمی توان منکر اهميت او در شکل گيری نوعی سينمای خاص شد. می گفت از اينکه اروپايی ها و خانه های هنر به فيلم هايش توجه مي کنند خوشحال است. گاس ون سنت نخل طلای جشنواره کن را با فيلم «فيل» تصاحب کرد. کسانی که «جری» را پيش از آن ديده بودند از تغيير سبک کسی که پيش از آن «ويل هانتينگ خوب» را ساخته بود حيرت کردند اما خود او اين مساله را طبيعی قلمداد کرد. شايد نتوان گاس ون سنت را مخالف خوان قلمداد کرد و يا کسی که در هاليوود نفوذ می کند تا حرف هاي خودش را بزند مثل اسکورسيزی. در حقيقت او کارنامه چندان درخشانی هم در هاليوود ندارد؛ «روانی» بازسازی نمابه نمای فيلم کلاسيک هيچکاک مسخره قلمداد شد، «ويل هانتينگ خوب» اثری متوسط بود، البته فيلم های اوليه مثل «To Die For»، «آيداهوي خصوصي من» يا کابوهای دراگ استور به حضور و ثبوت کارگردانی شهادت مي دادند که به فرهنگی مخالف خوان، فرهنگی زيرزمينی و تا اندازه زيادی شخصی تعلق دارد. هنگامی که به او گفتم از ايران آمده ام هيچ واکنشی نشان نداد و برخلاف همه که از غنی سازی اورانيوم شروع می کردند فقط پرسيد فيلم های من را در ايران با نسخه های سی و پنج ميلی متری می بينيد؟

***

 آيا می شود شما را کارگردان بدبينی دانست؟

- نه. چرا اين سوال را می پرسيد.


برای اينکه مرگ هميشه پايان محتوم شخصيت های شما بوده؛ مرگی که حتی شايد انتخابی هم به نظر برسد.

- تا به حال به اين شکل به آثارم نگاه نکرده ام. خيلی هم جهان را تاريک و سياه نمی بينم. به هرحال مرگ هم جزئی از اين جهان است، واقعيتی که بايد به آن فکر کرد. شايد بشود گفت مرگ فقط سرنوشت قهرمانان من است و حالت عمومی نبايد به آن بخشيد. به هرحال فيلم هايی هم ساخته ام که با مرگ تمام نمی شوند، مثل ويل هانتينگ خوب.


 اين فيلم برخلاف ديگر آثارتان فروش خوبی هم داشت.

- بله، جزء استثناها بود.


 شايد به همين دليل هم فروش خوبی داشت؟

- (با خنده) شايد.


 ولی هميشه با خودم فکر مي کردم چرا هميشه جوان ها در فيلم های شما می ميرند، در فيلم هايی مثل «کابوهای دراگ استور»، «To Die For»، «آيداهوی خصوصی من» يا حتی «فيل» و «آخرين روزها». برای همين پرسيدم آيا فيلمساز بدبينی هستيد يا نه؟ حالا با توجه به اين موضوع آيا نمی خواهيد روزی مثلاً درباره جيمز دين فيلمی بسازيد چون او هم به مرگ غيرطبيعی و در جوانی مرد؟

- قبلاً ساختم، نديده ايد؟


 نه.

- البته يک فيلم تلويزيونی نيمه مستند بود برای شبکه HOB.


 خب حالا می توانم بپرسم چرا اخيراً سراغ چهره ها يا اتفاقات جنجالی مي رويد. اتفاق مدرسه کلمباين يا فيلم آخرين روزها درباره کرت کوبين؟

- ببينيد بعضی وقت ها خود مرگ در برابر اتفاقاتی که تا پيش از آن روی داده حتی ناچيز به نظر می رسد. اين طور نيست که هميشه شخصيت جنجالی يا مرگ برايم مهم باشد. در مورد فيلم «فيل» فضا و نوع روابط برايم بسيار مهم بود؛ در مورد آخرين روزها هم همين طور. به دنبال رسيدن به حال و هواي آن خانه بودم که کرت کوبين در آن سه روز گمشده آنجا زندگی می کرد. انتقال اتمسفر برايم از همه چيز مهمتر بود. انگار که ما مثل يک ناظر خاموش در آن خانه حضور داريم و شاهد اتفاقات هستيم؛ چه کسانی مي روند، چه کسانی می آيند، چه حرف هايی رد و بدل می شود و... حتی اوضاع روحی و جسمی خود کوبين هم برايم مهم بود. حالا که درباره جيمز دين پرسيديد فيلم رابرت آلتمن را ديده ايد؟


 بله «جيمی دين جيمی دين برگرد»؟

- بعد از آن فکر نمی کنم بشود فيلم بهتری درباره دهه هفتاد يا جيمز دين ساخت.


 وقتي فيلم های اخيرتان را با آثار اوليه مقايسه می کنم تفاوت آشکاری را حس می کنم. انگار سبک فيلمسازی تان را کاملاً عوض کرده ايد. منظورم بيشتر به لحاظ ميزانسن، شيوه کارگردانی و... است؟

- بله. شيوه فيلمسازی ام را کاملاً عوض کرده ام. در حقيقت ديگر هم به آن شيوه قديم يعنی پروژه های بزرگ، ستارگان سينما، صحنه شلوغ و... برنمی گردم. ترجيح می دهم فيلم های شخصی ترم را بسازم. اگر فيلم های بلا تار را ديده باشيد به شباهت های بسياری پی مي بريد؛ دوربين که دور پرسوناژ می چرخد، گرفتن نماهای پشت سر، تعقيب بازيگر از پشت و ادامه دادن يک نما تا حد ممکن. بعضی از پلان / سکانس های برتولوچي را هم خيلي دوست دارم و البته اشترونبرگ را هم نبايد فراموش کرد. حتی نمی توانم تصور کنم دوباره مثل قديم فيلم بسازم، ساختن فيلم های شلوغ ديگر آزارم می دهند.


 آيا جنبه تجاری فيلم ها يا حداقل فروش ديگر برايتان مهم نيست؟ آيا هيچ وقت ساختن يک فيلم پرفروش هنگام ساختن يک فيلم تحت فشارتان قرار نداده؟

- نه، هيچ وقت. در حقيقت هميشه به دست آوردن پول برای ساختن فيلم برايم مهم تر از فروش فيلم بوده. می دانيد سينما هميشه اين مشکل را داشته است تا شما پول درنياوريد برای فيلم ساختن کسی به شما پول نمی دهد، برای همين فيلم ساختن هميشه برای کسی مثل من دشوار بوده است. من هميشه برای ساختن فيلم هايم با مشکلات مالی مواجه بودم و جريان اصلی هيچ وقت با ديد خوبی به من نگاه نکرده است. اسکورسيزی هم مثل من بود ولی الان توانسته مشکلاتش را با هاليوود و جريان اصلی حل کند. ما هميشه دوست داشتيم چيزهايی را که خودمان دوست داريم بسازيم تا چيزهايی که آنها دوست دارند. هفته پيش در بوستون بودم و در يک جشنواره محلی، تارانتينو هم بود و يک کارگاه آموزشی برگزار کرد. تعدادی از فيلم هايی را که دوست داشت آورده بود و درباره آنها صحبت کرد. وقتی فيلم ها را ديدم با خودم فکر کردم اين فيلم ها چقدر شبيه فيلم هايی هستند که خودش ساخته و بعد به اين نتيجه رسيدم احتمالاً او تنها کسی است که از راه چيزهايی که دوست دارد پول درمی آورد. در سينمای امروز اين موقعيت فوق العاده است.


چطور اين مشکلات را حل می کنيد؟

- می دانيد، فيلم ساختن درست مثل ساختن يک ساختمان است. نقشه را داری، عوامل را جمع می کنی و شروع می کنی به ساختن. هر وقت پول تمام شد بايد صبر کنی يا از بعضی چيزها بگذری؛ اما اگر معمار خوبی باشی می توانی از همان چيزها و مصالحی که داری به خواسته ات برسی. در حقيقت فيلم خوب فيلمی است که از مرحله ايده تا اجرا تغيير زيادی نکند.


می شود کمی درباره فيلم «روانی» و بازسازی آن صحبت کنيد. عجيب ترين فيلمی بود که از شما ديدم.

- چند تا از فيلم های من را ديده ايد؟


 تقريباً همه فيلم های بلند را، البته اين شانس را داشتم که آيداهوی خصوصی من ... Even The Cowgirl را در استانبول و روی پرده سينما ببينم.

- خب، من سال ها قبل اين پيشنهاد را به کمپاني ارائه دادم و آنها در پاسخ گفتند چه ايده احمقانه يی و آن را رد کردند اما بعد از پرفروش شدن فيلم «ويل هانتينگ خوب» روزي از من دعوت کردند و گفتند ما درباره پيشنهاد شما فکر کرديم، ايده جالبی است. دوباره می خواهی بسازی اش؟ در هاليوود پول و پول درآوردن از همه چيز مهمتر است.


اما ايده بازسازی نمابه نما کمی عجيب بود.

- هاليوود هميشه در حال تکرار خودش است. فيلم ها مرتب بازسازی مي شوند، مجموعه های تلويزيونی به فيلم تبديل می شوند، فيلم ها به انيميشن برمی گردند و اين مسير دقيقاً برعکس هم طی می شود. با خودم فکر کردم چرا من اين کار را نکنم. همه فکر مي کردند بايد در فيلم هيچکاک تغييری بدهم و تعابير خودم را به آن اضافه کنم اما مي خواستم بگويم اگر نمابه نما هم بازسازی کنم باز هم همين اتفاق می افتد. به هر حال فيلم درک نشد و حتی راجر ايبرت هم نوشت اين فيلم نبايد ساخته می شد.


 با بازيگران بزرگی کار کرده ايد و حالا از نيمه حرفه اي ها و آماتورها استفاده می کنيد. جايی خواندم برای فيلم جديدتان حتی براي نقش های اصلی هم آگهی داده ايد. دليل اين تفاوت چيست؟ نحوه کار با آنها فرق می کند؟

- کاملاً فرق می کند. مساله بازيگران هم مثل همان مساله فيلمسازی است که درباره اش صحبت کرديم. سعي مي کنم از همان ابتدا چيزی يا کسی را انتخاب کنم که کمترين تغيير را در آن ايجاد کنم. شيوه کار هم بالطبع کاملاً متفاوت است. با کيدمن روزها و ساعت ها حرف می زدم و در عوض شان کانری يا رابين ويليامز را به حال خودشان می گذاشتم اما خوبی کار با ستاره ها اين است که گاهی می توانند شگفت زده تان کنند.


 درباره آخرين فيلمتان پارک پارانويا که در کن به نمايش درمی آيد صحبت کنيم؟

- درباره يک جوان اسکيت سوار است که اتفاقی کسی را می کشد. باز هم به همان شيوه ای که جری، فيل و آخرين روزها را ساخته ام کار کردم.


 باز هم مرگ و جوانان.

- (با خنده) بله اگر خيلی اصرار داريد. من خيلی خسته ام، باور کنيد ديشب 17 ساعت را در هواپيما گذرانده ام و صبح به استانبول رسيدم.


---------------------------------


|چهار فيلم برتر گاس ون سنت| 

آيداهوي خصوصي من (1991)

بعد از چند فيلم، اين اولين فيلمي است که گاس ون سنت را در سطح عمومي به مخاطب امريکايي مي شناساند. فيلم ريور فونيکس، کيانو ريوز و جيمز روسو را در نقش هاي اصلي دارد ولي حالا بيش از هر چيز «آيداهوي خصوصي من» به نام ريور فونيکس شناخته مي شود. بازيگري که مرگ زودهنگامش بيش از هرچيز يادآور جيمز دين بود و حتي زماني که زنده بود خيلي ها او را با چهره شاخص دوران طلايي مقايسه مي کردند. فيلم دو شاخصه ديگر دارد. يکي اينکه در پورتلند- لوکيشن مورد علاقه ون سنت- اتفاق مي افتد و دوم اينکه اقتباس آزادي از نمايشنامه ويليام شکسپير و از نمونه هاي موفق در برگردان زماني و به روز کردن آثار کلاسيک است. در کارنامه فيلمساز حالا و در گذر زمان، هنوز هم «آيداهوي خصوصي من» فيلم شاخصي تلقي مي شود؛ هرچند در سال هاي بعد فيلم عامه پسندتري چون «ويل هانتينگ خوب» و فيلم سخت تري چون «فيل» از سوي مردم و منتقدان آثار شاخص تري تلقي شدند.



 

(To Die for (1995

اين فيلم را آغاز مسير موفقيت ون سنت مي دانند. فيلمي که به شکل توامان هم گيشه را به دست آورد و هم نظر مثبت منتقدان و داوران جوايز سالانه را. در لايه رويي To Die For يک کمدي است ولي از نيمه راه وجه ديگرش بيش از پيش خود را نشان مي دهد و زيرکي ون سنت در استفاده از نيکول کيدمن است که در آن سال ها هنوز يک بازيگر عروسکي است. عروسک آن سال ها وقتي در پايان باز فيلم ون سنت يک قاتل حرفه اي در ذهن مي ماند، ضربه کاري به تماشاگر مي خورد و آنها اين فيلم را در ذهن نگه مي دارند. با اين حال در گذر زمان فيلم غير از بازي شاخص کيدمن چيز دندان گيري ندارد و کمدي هاي سياه بهتري در سال هاي بعد به نمايش درآمدند که ارزش فيلم ون سنت را کمرنگ کردند. يک نکته ديگر هم از To Die For در ذهن مانده، ژواکين فونيکس برادر کوچک تر ريور که اينجا در نقش جيمي است حضور دلنشيني دارد. فيلم يک مت ديلون به يادماندني هم دارد.




ويل هانتينگ خوب (1997)

فراتر از گاس ون سنت، ويل هانتينگ خوب با مت ديمون و بن افلک به ياد مي آيد. دو بازيگري که اينجا به عنوان فيلمنامه نويس خودشان را به جريان اصلي سينماي امريکا تحميل کردند و در واقع فيلم ون سنت براي آنها تحقق يک روياي امريکايي بود. بچه هايي که با يک فيلمنامه تا اسکار پيش رفتند. مت ديمون با شاخص ترين کارگردانان عصر خودش کار کرد و افلک در زرق و برق دنياي ستاره ها غرق شد. فيلم دوئت بي نظيري ميان رابين ويليامز و مت ديمون دارد و کارگرداني پر از آرامش ون سنت به اين دوئت کمک فراواني کرده است. ويل هانتينگ خوب به شدت خوب نوشته شده؛ پر از ديالوگ هاي ظريف است و ضرباهنگش هم براي مخاطب خاص خسته کننده نيست. فيلم از آن دسته آثاري است که هواداران منحصر به خودش را دارد تا آن حد که برخي آن را در رديف فيلم هاي شاخص تاريخ سينما مي گذارند. شايد براي همين است که ون سنت بعد از اين فيلم يکي از بدترين فيلم هاي تاريخ سينما را مي سازد.




 
فيل(2003)

بعد از فاجعه اي مثل رواني (1998) و گام هاي ناموفق ديگر، «فيل» يک جهش بلند براي ون سنت بود. آرامشي را که او ثابت کرده بود چه ميزان استاد درآوردنش است، اينجا بستر يک فاجعه بزرگ بود و رسيدن از دل آرامش به فاجعه دقيقاً کاري بود که ون سنت مشق اش را خوب انجام داده بود. «فيل» وقتي در کن 2003 به نمايش درآمد چشم ها را خيره کرد و کسي در اعطاي نخل طلاي آن سال به ون سنت ترديدي به خود راه نداد. فيل دو ويژگي مهم داشت؛ يکي بازي درخشان نابازيگران فيلم که به فيلم ظاهري به شدت مستند گونه بخشيده اند و دوم فرم روايي عجيبي که ون سنت با استادي آن را اجرا کرده و تسلطش بر ابزار را به رخ کشيده است. تا قبل از نمايش فيلم «پارک پارانويا» که همين روزها در کن به نمايش درمي آيد اتفاق نظر منتقدان براي بهترين فيلم ون سنت روي «فيل» است؛ هرچند ويل هانتينگ خوب هم هواداران خودش را دارد. 

----------------------------- 

بيگانه اي در اروپا

پيروزي دور از تصور گاس ون سنت در جشنواره کن 2003 و کسب نخل طلاي اين جشنواره ناگهان شهرت و اعتبار اين فيلمساز 55 ساله را دو چندان کرد.

ولي موفقيت او در انتهاي دهه 1980 و اوايل دهه 1990 شروع شد. زماني که کابوي دراگ استور (1989) عرضه شد او ناگهان به فيلمسازي تبديل شد که خارج از نظام هاليوود آغاز به کار کرده بود و مي کوشيد در کنار ديگر فيلمسازان هم پالکي اش مثل جيم جارموش مسير موفقيت را از راهي به غير از مسير هاليوود طي کند. به اين ترتيب او در کنار تمامي فيلمسازاني قرار گرفت که چشم به سليقه ديگرگونه منتقدان، تماشاگران و جشنواره اروپايي دوخته بودند.

دهه 1990 براي ون سنت دهه اي موفق محسوب مي شود. آيداهوي خصوصي من (1993) هرچند بعدتر به واسطه حضور دو ستاره جوان اش - ريور فونيکس که چندي بعد درگذشت و کيانو ريوز - به شهرتي فزاينده دست يافت ولي اهميت فيلم در نگاه منتقدان اروپايي و تاکيد فراوان مجله کايه دو سينما بر فيلم به سرعت فيلم را تبديل به يک رويداد فرهنگي در نيمه اول دهه 1990 کرد.

To Die For (1995) بازگشت مجدد او به عرصه سينما بود. فيلم از ستاره جواني استفاده مي کرد که به تازگي به هاليوود آمده بود ولي هنوز زير سايه همسرش در هاليوود قرار داشت؛ نيکول کيدمن. فيلم همچون آيداهوي خصوصي من مورد پسند منتقدان اروپايي قرار گرفت و به تدريج مقام اش از يک فيلمساز بااستعداد خوش آتيه به سينماگري کارآزموده تبديل شد. از To Die For به اين طرف به تدريج هاليوود توجه اش را معطوف اين فيلمساز کرد.

ويل هانتينگ خوب (1997) براي ون سنت يک موفقيت بزرگ بود. نمايش فيلم با موفقيت زيادي همراه بود. فيلم برخلاف تصور پرفروش بود و طبيعتاً منجر به توجه هاليوود به فيلم شد. حضور فيلم در مراسم اسکار با کسب جايزه اسکار بهترين فيلمنامه اصلي (غير اقتباسي) توسط مت ديمون و بن افلک همراه شد که هر دو در فيلم بازي نيز کرده بودند و بعد از اين فيلم به ستارگان جديد هاليوود تبديل شدند. ويل هانتينگ خوب نزديک ترين فيلم ون سنت به سليقه هاليوودي بود و البته تنها موفقيت او در مراسم اسکار.

رواني (1998) بازسازي گاس ون سنت از فيلم کلاسيک آلفرد هيچکاک در سال 1960 با استقبال سرد منتقدان و تماشاگران مواجه شد. هرچند کوشش ون سنت براي بازآفريني اين اثر کلاسيک هيچکاک قابل ستايش بود ولي فيلم بيش از هرچيز نشانگر تفاوت سطح دو فيلمساز بود. نتيجه جدال رودرروي او با يک استاد در سطح هيچکاک به نفع استاد کهنه کار تمام شد. ون سنت حتي موفق نشد توجيهي براي بازسازي کم و بيش وفادارانه اش از فيلم رواني را ارائه کند. يافتن فورستر (2000) از ملموس ترين فيلم هاي ون سنت بود. فيلم با حضور شان کانري عرضه شد ولي موفقيت فيلم اندک بود. فروش فيلم متوسط بود و توجه منتقدان به فيلم چندان نبود. فيلم نه در امريکا مورد تاييد قرار گرفت و نه نظر منتقدان اروپايي را آنچنان که انتظار مي رفت جلب کرد. دو فيلم متوالي ون سنت او را در موقعيتي حساس قرار داده بود. سال 2003 ولي براي ون سنت سالي بزرگ بود. نخستين حضور رسمي ون سنت در جشنواره کن منجر به اين شد که او با نخل طلايي جشنواره به خانه برگردد و اين در حالي بود که تا آخرين روز جشنواره کمتر کسي منتظر موفقيت فيل در جشنواره کن بود.

فيل اما در بحبوحه وقايع قتل عام مدرسه کلمباين و بعد از موفقيت فيلم بولينگ براي کلمباين عرضه شد و موفقيت اش آن را به سطح يک فيلم کلاسيک و تاثيرگذار تبديل کرد. چنانچه در سال هاي بعدتر تاکنون هنوز آثاري تحت تاثير آن در نقاط مختلف جهان از جمله ايران ساخته مي شود. موفقيت فيل مقام گاس ون سنت را به سطح فيلمسازي بين المللي تبديل کرد. سليقه اروپايي او حالا کاملاً عيان شده بود. از فيلم فيل بود که او به خيل تمامي فيلمسازان امريکايي اي پيوست که هواداران اروپايي شان بيش از هوادارانشان در امريکا شد.

آخرين روزها (2006) اولين نگاه جدي ون سنت در يک فيلم بلند داستاني به عشق ديگرش موسيقي بود. فيلم اقتباسي آزاد از آخرين روزهاي زندگي کرت کوبين خواننده مشهور گروه نيروانا بود. فيلم مجدداً کوششي در جهت احياي آن سليقه و نگاه اروپايي بود. فيلم با توجه منتقدان اروپايي مواجه و علناً با وجود شهرت افسانه اي کوبين کم و بيش در امريکا با اکراني کاملاً محدود مواجه شد. ون سنت حالا جايگاهي ويژه در بين فيلمسازان خارج از نظام هاليوود پيدا کرده است. کوشش هاي او در طول بيش از دو دهه حضورش در سينما بالاخره به نتيجه رسيد. او هوادارانش را يافته است و حالا تماشاگراني پر و پا قرص دارد. اگرچه نه در کشورش. ولي حکايت فيلمسازان بيگانه در وطن نه با او آغاز شده است و نه با او پايان مي يابد. ولي اينکه آيا او خواهد توانست به مقامي بالاتر از آنچه هست - يک فيلمساز تاريخ ساز - تبديل شود بايد صبر کرد و ديد. جديدترين فيلم او پارک پارانويا امسال در بخش رسمي جشنواره هاي جهاني کن به نمايش درمي آيد. او اين بار ولي نه به مانند يک فيلمساز با آرزوي کسب جايزه بزرگ کن که در مقام فيلمساز باسابقه اي در کن حاضر مي شود که يک بار جايزه بزرگ اين جشنواره را کسب کرده است. فيلم کوتاه او در مجموعه پاريس دوستت دارم (2006) که سال گذشته در جشنواره کن پخش شد نشان دهنده اين است که اروپايي ها هم او را پذيرفته اند.

 

" روزنامه شرق-فرهنگ(سینما)-دوشنبه، 24 ارديبهشت 1386 "