«میشائیل هانکه» کارگردانی اتریشی، زاده ی مونیخ آلمان است. او تحصیل کرده ی رشته های فلسفه، روانشناسی و تئاتر بوده است و کار خود را با نویسندگی نمایشنامه و فیلم آغاز نمود و اکنون نزدیک به سی سال است که در حوزه ی سینما مشغول به کار است.


فیلم جدید او، اثری با نام «Happy End» به مانند فیلم های قبلی او عنوانی مسحور کننده و چشم نواز است. هانکه در این فیلم بار دیگر به سراغ همکاری با دو تن از همکاران دیرینه ی خود یعنی «ایزابل هوپر» و «جین لوئیس» رفته است و برای چندمین بار پیاپی مردمانی را نشان می دهد که به زندگی مدرن شان غل و زنجیر شده اند. به واسطه ی اکران این فیلم در آمریکا تصمیم گرفتیم با این کارگردان گپ و گفتی چند دقیقه ای داشته باشیم. او در این مصاحبه با ما درباره ی نخستین تجربیات و احساسات خود از سینما می گوید.


  • خاطره ای از اولین تجربیات سینمایی تان به یاد دارید که با ما در میان بگذارید؟

نخستین فیلمی که حاضر به دیدنش نبودم اثری به نام Hamlet ساخته ی «لارنس الیور» بود. فیلم با نمایی غم انگیز و مبهم آغاز می شد و یک قصر را با همراهی موسیقی متنی بسیار بد نشان می داد. آن روز در سینما آنقدر ترسیدم که گریه ام گرفت و مادربزرگم بعد از دیدن اعتراض مردم، مرا از سینما به خانه برد.


  • احتمالاً آن روز در سینما روی شما تاثیر گذاشت. آیا فیلمساز به خصوصی وجود داشت که شما از وی تاثیر پذیرفته باشید، تا جایی که بخواهید بعد ها سینما را به عنوان حرفه دنبال کنید؟

وقتی جوان بودم کارهای بسیاری را دوست داشتم امتحان کنم. در ابتدا دوست داشتم نوازنده ی پیانو در کنسرت ها باشم ولی استعدادی در پیانو نداشتم. بعد از آن چون پدر و مادرم هر دو بازیگر بودند تصمیم گرفتم راه شان را ادامه دهم ولی در آزمون بازیگری دانشگاه بازیگری، مرا نپذیرفتند. بعد از آن شروع به نوشتن کردم و منتقد سینما شدم. این مسئله باعث شد فیلم های بسیاری ببینم و با ایده های مختلف آشنا شوم و در نهایت خودم شروع به ایده پردازی کردم. اگر قرار باشد نام یکی از اشخاصی که روی نگرش من به سینما و زندگی تاثیر گذاشته اند را بگویم بدون شک آن شخص «روبر برسون» خواهد بود.


  • سینمای برسون چه چیزی داشت که شما را مجذوب خود می کرد؟

نکته ی تاثیرگذار او برای من این بود که حرف خود را با جدیت تمام به مخاطب می زد. او توانایی خلق شخصیتی منحصر به فرد و زبانی ابداعی را داشت که باعث می شد بتواند با هر مخاطبی به زبان خود حرف بزند؛ چنین کاری در سینما بسیار دشوار است. بسیاری از فیلمسازان کلیشه های سینمایی را انتخاب کرده و با داستان خود می آمیزند و در نهایت فیلمی می سازند که چیز تازه ای برای گفتن ندارد؛ ولی این که بتوانید برای خود سبک فیلمسازی داشته باشید، لحنی متفاوت در فیلم های تان به کار گیرید و کار های منحصر به فرد انجام دهید انرژی و استعداد بالایی را باید خرج نمایید و در تاریخ سینما فیلمسازان اندکی بوده اند که توانستند به چنین هدفی برسند. تارکوفسکی و جان کاسویتیز دو تن از این کارگردانان هستند.


  • شما سابقه ی طولانی در همکاری با بازیگرانی چون ایزابل هوپر و جین لوئیس داشته اید. دوست دارم بیشتر درباره ی همکاری تان با این دو بدانم.

رویکرد به خصوصی وجود ندارد و نظری در این باره ندارم ولی می دانم که این دو و کار کردن با آن ها را دوست دارم. همه چیز به شما بستگی دارد که احساس اعتماد و امنیت برای بازیگرتان ایجاد کنید و این حس را به آن ها بفهمانید که هر مشکلی برای شان پیش بیاید حامی و کمک حال شان هستید و همین امر باعث می شود تمام تلاش شان را انجام دهند تا بهترین باشند. بازیگر فقط زمانی ایفای نقش بدی از خود به نمایش می گذارد که کارگردان او را احمق فرض کند و یا احساس کند ارزش چندانی در فیلم ندارد. شاگردانم در دانشگاه از من می پرسند که چطور با بازیگران کنار می آیم و رمز همکاری موفقیت آمیزم با آن ها چیست و من همیشه به آن ها گفته ام که روش خاصی وجود ندارد. بازیگران با هم متفاوت اند و شما مجبورید با آن ها متفاوت کار کنید. من با بازیگران مرد بسیاری کار کرده ام و آن ها را نیز می شناسم و با توجه به خصوصیات واقعی شان کارکتری به آن ها می دهم که از پسش بر بیایند. این امر منجر می شود بازیگران  به شما اعتماد کنند چون شناخت بازیگر اصل اول در واگذاری یک نقش به اوست و آن ها متوجه ی این درک می شوند و همکاری با شما را ادامه می دهند. به طور مثال با توجه به شناختی که از ایزابل هوپر دارم کافیست فیلمنامه و دیالوگ های مربوط به شخصیت فیلم را به او بدهم. او بعد از خواندن مدت زمان کوتاهی را صرف حلاجی و تحلیل شخصیت خود می کند و این امر منجر به کاهش اتلاف وقت می شود چرا که نقشی را به وی می دهم که مطمئنم با روحیاتش سازگاری دارد.


  • کدام مراحل از کارگردانی را بیش از همه دوست دارید؟

برداشت های دوباره و میکس صدا. وقتی به این دو مرحله می رسید بدان معناست که استرسی ندارید، چرا که بیشتر فرایند فیلمبرداری را پشت سر گذاشته اید و فرصت آن را دارید تا همه چیز را با هم جفت و جور کنید. من روی صوت و موسیقی در فیلم هایم بسیار حساسم. تقریباً مرحله ی میکس صدا در فیلم های من دو ماه طول می کشند. با این که کار دشواریست ولی من آن را خیلی دوست دارم. بعضی روز های فیلمبرداری چشمانم را می بندم و این مسئله برای بازیگرانم سوال می شود. به من می گویند:  “تو که بازی کردن ما را نمی بینی!” ، و من به آن ها پاسخ می دهم که “دارم روی صدای تان تمرکز می کنم که مبادا اشتباهی رخ دهد. بار بعدی که فیلم را نگاه می کنم همه چیز سر جای خود قرار می گیرد.”


  • آیا وقتی مشغول نوشتن متن فیلمنامه ای می شوید بخشی از ذهنتان درگیر این می شود که چطور نوشته های تان را تبدیل به فیلم کنید؟ بنظرم این مسئله در رابطه با فیلم جدیدتان اهمیت بیشتری داشته است، چرا که تعداد سکانس هایی که بازیگران با تلفن همراه صحبت می کنند یا پشت رایانه نشسته اند زیاد است.

تاکنون فیلم هایی که به من انگیزه داده اند، تحت تاثیر قرارم داده اند و روی من اثر گذاشته اند، آن هایی اند که توسط نویسندگان نوشته شده اند یا خود کارگردان آن فیلم را نویسندگی کرده است. وقتی متنی را می نویسید، این را هم می دانید که چه کسی قرار است آن را کارگردانی کند و می دانند که پروژه و محصول نهایی چه چیزی خواهد بود. یک نویسنده نخست با موضوع سر و کله می زند و سپس دیالوگ ها را می نویسد و نهایتاً به فکر این می افتد که چگونه قرار است متن را تبدیل به فیلم سینمایی کند. به طور مثال در فیلم «Code Unknown» برداشت هایی طولانی وجود دارند که بعضاً ده دقیقه طول می کشند. چنین سکانس هایی برای فیلمبرداری بسیار دشوارند و من هرگز نمی توانستم چنین فیلمی را بسازم اگر نویسندگی اش را خودم انجام نمی دادم. وقتی می نوشتم با خود فکر می کردم که چگونه قرار است این را نشان دهم و کارگردانی اش کنم. اگر چیزی را کارگردانی کنید که خودتان نویسندگی اش را انجام نداده اید در موقعیتی قرار می گیرید که گویا در حال بازسازی موقعیتی مصنوعی و بی روح هستید، درست مثل چیزی که در هالیوود بسیار رایج است. اگر کارگردان و نویسنده دو شخص باشند، احتمال اینکه فرم و محتوا تناسب قابل قبولی باهم داشته باشند کمتر از حالتیست که نویسندگی و کارگردانی را یک شخص انجام داده باشد.


نویسندگانی در حوزه ی ادبیات هستند که از آن ها تاثیر پذیرفته باشید؟بسیار زیادند. من بیش از شش هزار کتاب در خانه ام دارم. یکی از دلپذیرترین نوشته هایی که در خانه ی من پیدا می شود کتاب «دکتر فاستوس» نوشته ی «توماس مان» است. من علاقه ی بسیاری به ادبیات آلمان دارم. کتابی از «رابرت موسیل» به اسم «مرد بدون خاصیت» را نیز بسیار دوست دارم ولی بهترین چیزهایی که خوانده ام متعلق به برترین نویسندگان یعنی «تولستوی و داستایفسکی» اند. از نویسندگان معاصر هم کار های «میشل ولبک» را می پسندم. من هر هفته  حداقل یک کتاب می خوانم در نتیجه نویسندگان بسیاری منبع الهام من هستند.


پس چنین می گویید که بیشتر از فیلم دیدن، کتاب می خوانید؟

بله، ولی من بعضی فیلم ها را بارها و بارها می بینم. بعضی فیلم ها به قدری خوبند که حتی اگر بیست بار هم تماشای شان کنید، باز هم مطالبی برای یاد دادن به شما دارند. من بعضی مواقع هم مجبورم که فیلم هایی را برای چندمین بار تماشا کنم چون در دانشگاه سینما تدریس می کنم، باید با دانشجو ها فیلم ها را تحلیل و بررسی کنیم. من هر سال میلادی را با تماشای فیلم های «آینه- تارکوفسکی»، «ناگهان بالتازار- روبر برسون» و «زنی تحت تاثیر – کاساوتیس» شروع می کنم. این سه فیلم جزو برترین آثار سینمای کلاسیک اند.


  • معلوم است که فیلم های جدید را کمتر دنبال می کنید. کدام یک از کارگردان های عصر حاضر را تحسین می کنید؟

کار های اصغر فرهادی را دوست دارم. به نظرم نویسنده ی بزرگیست. نوشته های او را هم سطح «آنتون چخوف» می دانم. یورگوس لنتیموس و روبن استلاند را نیز دوست دارم. فیلمسازان جدید با استعداد بسیاری در سینمای معاصر حضور دارند.