آندره بازن يك سال پيش از مرگش، در مقاله ای با عنوان «خط مشی مؤلفان» (سال 1957)، گفته ها و ناگفته هايی را درباره نظريه مؤلف مطرح كرد كه به تعبيری، منتقدان كايه دو سينما بيان كرده بودند، ولی در اين مقاله، برخی هشدارها و آگاهی هايی را كه برای نظريه مؤلف ضروری ميدانست، بيان كرد. او نظريه مؤلف را اين گونه خلاصه كرد:

نگره مؤلف؛ يعني قدرت انتخاب مؤلف های شخصی در فرايند خلاقه هنری كه همچون مرجع و معياری عمل كند كه از فيلمی به فيلم بعد، حضورش را حفظ كند و اين حضور حتی روندي خاص را هم دنبال كند.

او در پاسخ به افراطی گری برخی منتقدان كايه دو سينما، استدلال می كرد كه نبايد از اين نظريه، «پروانه آزاد نقّادی» ساخته شود. به عبارتی، منتقدانی كه از اين نظريه استفاده می كردند، تمايل داشتند در قانون كلی مربوط به يك كارگردان ببينند كه تمام آثار او به صورت فرايند هایی به سوی بهتر شدن پيش می رود؛ چه اين امر واقعيت داشته باشد يا نداشته باشد. در واقع، در چنين نقدی، منتقد از همان آغاز می پذيرد كه فلان فيلم چون ساخته فلان مؤلف است، پس بی ترديد، فيلم خوبی است. از اين رو، نوعی زيباشناسی مبتنی بر كيش شخصيت از اين نگره سر بلند ميكند كه می تواند به گونه ای سبب انحطاط نگره در نقد و در نظر نگرفتن انصاف در بررسی آثار سينماگران شود. بازن در اين باره می نويسد:

مايه تأسف است فيلمی كه اصلاً شايستگی آن را ندارد، مورد تمجيد قرار گيرد، ولی آنچه بيشتر مايه تأسف است، اين است كه فيلمی صرفاً به اين دليل مردود شمرده شود كه كارگردانش تا آن فيلم خاص، هيچ اثر خوبی خلق نكرده است و اينجا همان خطر بزرگی كه به آن اشاره كردم، نمود می كند. نمی توان منكر آن بود كه سردمداران نگره مؤلف وقتی فرصت می يابند استعداد های جوان را كشف يا تشويق می كنند، ولی آنان معمولاً هر فيلمی را كه مبنای پرمايه ای نداشته باشد، حقير می شمارند، حال آنكه ممكن است چنين فيلمی گاه كاملاً شايسته ستايش باشد و گاه كاملاً نفرت انگيز.


در واقع، بازن به نوعي تأكيد ميكند اين امكان وجود دارد كه كارگرداني كه در شمار مؤلفان درجه يك (از نگاه منتقدان كايه دو سينما) به حساب نمی آيد، برحسب تصادف، فيلم های ستايش برانگيزی بسازد. با اين حال، عكس اين قضيه نيز محتمل است كه مؤلفی گرانمايه و مورد توجه، باز برحسب تصادف، اثری در سطح پايين تر از آثار قبلی خود يا حتی غير قابل قبول خلق كند. بازن برای نمونه، به مايكل كورتيس و فيلمش، «كازابلانكا» (1942) اشاره ميكند و درباره آن ميگويد كه «ممكن است كارگردانی ميانمايه بی آنكه مؤلفی مقتدر باشد، بتواند لحظه ای تاريخی را ثبت كند»؛  زيرا به نظر او، «فيلم های بزرگ ماحصل برخورد نامنتظره استعدادهای بزرگ و لحظات مهم تاريخی اند.» در واقع، اعتراض بازن به همكاران خودش در اين نكته خلاصه می شود كه مؤلفان، كارگردانان سقوط ناپذير انگاشته نشوند؛ چون بايد پذيرفت هنرمندان بزرگ نيز گاهی دستخوش دوران ركود يا از دست دادن توان خود بوده اند. پس نبايد متعصبانه، چشم ها را بر روی واقعيت بست و تنها تخطئه گرانه نسبت به كارگردانان غيرمؤلف نگريست و مؤلفان را به اعلا درجه ستايش كرد، حتی اگر فيلم بدی بسازند.


بازن به نمونه ديگری از موضع گيري های جانب دارانه طرف داران نگره مؤلف نيز اشاره ميكند كه در آن اظهار نظرها آمده بود فيلم «گزارش محرمانه آقای آركادين» (1953) ششمين فيلم ساخته اورسن ولز از فيلم اول او يعنی «همشهری كين» (1941) مهمتر است؛ «زيرا آنان حاميان نگره مؤلف بخش بيشتری از شخصيت ولز را در اين فيلم می بينند. به عبارت ديگر، آنان تنها چيزی را كه از رابطه ساده (مؤلف + سوژه = اثر) می خواهند حفظ كنند، همان عامل مؤلف است و در كنار آن، عامل سوژه را هم به صفر تقليل می دهند.» آندره بازن می پذيرد كه چون ششمين فيلم اورسن ولز در سال 1953 ساخته شده، به طور طبيعی، او نسبت به سال 1941 (سال توليد همشهری كين)، صاحب تجربه فزون تری از خود و هنرش بوده است. با اين حال، نمی تواند اين ادعا را بپذيرد كه فيلم «گزارش محرمانه» (1953) لزوماً بهتر از «همشهری كين» است. در واقع، به نظر می رسد در بررسی نقادانه، بازن تأكيد می كند كه «مؤلف به علاوه سوژه» كه اثر از آنها به وجود می آيد، معادله مفيدی است و می تواند ملاك نقد و ارزيابی قرار گيرد. در اينجا حذف سوژه به بهای ستايش مؤلف، كارايی اين معادله را از بين می برد و در ضمن به شخصيت پرستی مؤلف دامن خواهد زد.