او يک زن است. معلم برجسته‌ای در زمينه‌ ی پيانو محسوب می ‌شود. شاگردان بسياری دارد. خود مستقل است. زندگي مادی خانواده را می ‌چرخاند. به کنسرت‌های بسياری دعوت شده و می ‌نوازد. جدی است و شاگردان بسياری در آزمون‌های ورودی او رد می ‌شوند. سرد، خشک، جدی، ساده از نظر چهره و پوشش...


يک زن به مادرش می ‌گويد: بايد به داشتن چنين دختری افتخار کنيد...

 

اما روی ديگر شخصيت او تثبيت شدگی در ناخودآگاه است. ناخودآگاهی که انباری از سرکوب ‌های جنسی، علايق، عاطفه و زنانگی است که در نهايت در رفتارهای مازوخيسم و ساديسم ‌گون او، خود را نشان مي‌دهد. "تثبيت شدگی" مرحله‌ای است که در روانکاوی فرويد از سرکوب‌ها برمی ‌آيد. اختلال در هريک از مراحل روانی-جنسی باعث توقف فرد در مرحله‌ ی تثبيت شده و فرد به مرحله‌ ی بعدی رشد نمی ‌رسد. اين مسئله سبب بروز ناهنجاری هاي روانی در فرد می ‌شود. او سال‌هاست با مادرش زندگی می کند و براي پوشيدن لباس‌ های زنانه و شاد توسط مادرش سرزنش می ‌شود. از او تنها توقع به دست آوردن پول بيشتر برای خريد آپارتمان و ازدياد شاگردان موسيقی ‌اش می ‌رود.

 

فيلم از ابتدا با فاصله‌گذاري لحظه‌ای ‌اش ما را در برابر برنامه‌ ی تلويزيونی قرار می ‌دهد. برنامه‌ ی تلويزيونی که پرسش از تکنولوژی است و تداوم بی ‌دليل رسانه در زندگی امروز. موضوع برنامه درباره‌ ی دفاع نظريه‌ ی برتر بودن مرد نسبت به زن است. اين جمله، فيلم را در بستر نظريات روان کاوانه‌ ی فرويد و جامعه‌ ی مرد تبار و عقده‌ي اديپ او پيش می ‌برد؛ اما عقده‌ ی اديپ فرويدی اين بار با توجه به زن بودن شخصيت اصلی در راستای عقده‌ ی الکترای مالينوفسکی در جامعه‌ ای مادرتبار بيان می شود. معلم پيانو کماکان در تمام سال‌های زندگی ‌اش در مرحله‌ ی پيشا اديپی و ارتباط با مادر مانده است.

 

اولين مکانيسم دفاعی که از معلم پيانو ديده می شود، پرخاشگری است. او در برابر اظهار نظر شاگردان، پذيرفتن‌ شان در کلاس های موسيقی، برخورد با پسری که برای شاگرد او شدن اصرار می ‌ورزد، خشونتی برآمده از اعتماد به نفس نشان می دهد. اما پرخاشگری او در بستر روانکاوی از سرخوردگی منجر می شود و از ديدگاه علوم اجتماعی از ناکامی. او از "خودبودگی" ناکام است. از "زن بودن".

 

گرچه بلوغی اجتماعی دارد و از ارزش‌های ظاهری و اعتباری هنری برخوردار است؛ اما تمام اين ارزش‌ها پوشالی است. او هنوز دختري است که مادرش در تمام کارهای ريز او دخالت می ‌کند و بايد پس از رسيدن به کلاس به مادرش اطلاع داده و... سخت‌گيری او نسبت به شاگرد دخترش در اين جمله خلاصه می ‌شود _شوبرت در پارک پياده روی نمی ‌کند_ نوعی از ساديسم روانی که خواستار انتقال دادن به شاگردش است، چنان‌که او اجازه‌ ی زندگی را از خود گرفته است، شاگردش نيز نبايد اين حق را داشته باشد.

در اولين برخورد با پسری که خواستار شاگرد او شدن است، از ديوانگی حرف می ‌زند. از ديوانگی شوبرت و شوپن و بيان اين جمله: از وقتی پدرم توی تيمارستان ديوونه شد، به راحتی می ‌تونم راجع به سپيده دم حرف بزنم. اين جمله در ابتدای ورود او به رابطه ای عاطفی خود می تواند يادآور ديوانگی از ديدگاه ميشل فوکو _تنها تفاوت ما با ديوانگان اين است که ما در اکثريتيم _ و ديوانگی از ديدگاه نيچه__ ديوانگی دو نوع است. فراتر از خرد عام و فروتر از خرد عام- باشد. هم‌چنين بستری است برای شخصيت‌ پردازی معلم پيانو و نشان دادن ديوانگی ‌هايش زمانی که اکثريت، جامعه، ارزش‌ها و معيارها زنگ می ‌بازند و او قرار است "من" را نشان دهد.


منِ او در سه لايه‌ ی مازوخيسم و ساديسم خود را نشان می ‌دهد.
1. مازوخيسم روانی (او به عنوان زنی جوان و تحصيل کرده خواستار ارتباط برقرار کردن با فردی پايين‌تر از طبقه‌ ی خود است. او صرفا به دنبال آزار رساندن به خود است که در مراحل بعد به ديگری مرتبط با خود نيز منتقل می ‌شود.)
2. مازوخيسم احساسی (اين رفتار از راه فکر و خيال و در نامه‌ای که معلم پيانو می ‌نويسد، خود را نشان می ‌دهد.)
3.مازوخيسم فيزيولوژيکی (در چند صحنه به وضوح ديده می ‌شود. تيغ کشيدن بر پوست پايش، فرو کردن چاقو در سينه‌اش)

 

ساديسم نيز در سه لايه‌ ی آن در رفتارهای او ديده می ‌شود.

1. در حالت اول خواستار وابسته کردن ديگران به خود و دراودرن آن‌ها به شکل آلتی براي تسلط و قدرت بر آنان – به شکل درهم تنيده ‌ای از مازوخيسم و ساديسم در رابطه‌اش با شاگرد پسرش ديده می ‌شود.
2. استثمار ديگران -اين استثمار در رفتارهای وابسته کننده‌ ی معلم پيانو ديده می ‌شود، او در رفتاری دوگانه وابستگی و رهاییِ به يکباره را نشان می ‌دهد.
3.رنج و آزار ديگران (در شکستن شيشه و ريختن آن در جيب‌های شاگردش ديده می شود.)


انتقال ساديسم رخ می ‌دهد و پسر دقيقا همان چيزی مي‌شود که معلم در نامه از او  خواسته بود. حال او با هيولای ذهنی ‌اش در عين مواجه می ‌شود. ناخوداگاه او محسوس می ‌شود و تنها مکانيسم دفاعی او بی ‌دفاع ماند است. او در برابر خودش بی ‌دفاع است. در برابر اميالی که خواستار پديداری شان در واقعيت بود اما چون تابویی در اعماق وجدان و ابر من خفته بود.


در اين صحنه که نقطه‌ی عطف فيلم محسوب می ‌شود، صدای بلند تلويزيون در فضای خانه و تنهایی مادر پشت درب پيچيده. رسانه و تلويزيون که جزء لاينفک زندگی شده است، خبر از بودن هميشگی شخصی سوم و دانای کل بر فراز زندگی مدرن می ‌دهد. تلويزيون، مستندی در رابطه با اسپانيايی ‌های که به امريکای شمالی آمدند و آن‌جا را با خشونت تسخير کردند، پخش می ‌کند. اشاره به خشونت که در لايه‌های جهان متمدن و فرهنگ مدرن درهم تنيده و نظريات خشونت که مربوط به تاريخ معاصر آمريکا، با تمرکز بر شهرنشينی و مهاجرت و صنعتی شدن و قدمت نسل کشی فاتحان اسپانيایی است.

در نهايت او ميل به مغلوب شدن و شکننده بودن شخصيت جدی و محکمش را در چند جمله بيان می ‌کند: «از حالا به بعد تو دستور می دی چی بپوشم. چي کار کنم. تو انتخاب می ‌کنی».

نقطه‌ ی مقابل اين مادر و دختر (معلم پيانو) در فيلم، مادر و دختر ديگری است که شاگرد معلم پيانو محسوب می شود. مادر تمام تلاش خود را در رابطه با موفقيت دخترش در عرصه‌ ی موسيقی می ‌کند. او تمام دنيای دختر را موفقيت در اين حيطه می ‌داند. می ‌توان اين مادر و دختر را به نوعی ادامه دهنده‌ ی چرخه‌ ی دايره‌وار زندگی معلم پيانو و چگونگی نهادينه شدن ارزش‌های اجتماعی در بطن شخصيت‌های پوشالی انسانی دانست. اين نقطه‌ ی مقابل به نوعی سير تسلسل‌ وار انسان‌ها، ارزش‌ها، تابوها و "من‌های ديگری شده" در جامعه را به رخ می ‌کشد.

در جمله‌ ای مادر دختر به معلم پيانو می ‌گويد: «اون به زحمت می ‌تونست جذاب باشه. تنها جذابيتش، استعدادش توی پيانو زدن بود. ما همه چيز را فدای اين امر کرديم». که دقيقا اشاره به حقيقتی پنهان در رابطه با معلم پيانو می کند. او نيز به زحمت از نظر زيبايی و چهره‌ ی ظاهری جذاب است و تمام آن‌چه را دارا می باشد از استعدادش در زدن پيانو به دست آورده است.

هانکه، هوشمندانه سکوتی را پس از هر سکانس بر صحنه غالب مي‌کند و به اين ترتيب به مخاطب اجازه‌ ی فاصله‌گذاری و تامل را می ‌دهد. مخاطب اين مجال را پيدا می ‌کند تا در فيلم و شخصيت معلم پيانو غرق نشود و با او همذات ‌پنداری نکند و در پی علت برای رفتارهای عجيب و ريشه ‌يابی آن ها باشد.

نوشته ی راضیه مهدی‌زاده


منابع:
-افتخاري، اصغر، خشونت و جامعه، 1380
-ارشاد، محمدرضا، فرويد و ميراث خوارانش، خردنامه ي همشهري، 1385
-انصاري، مسعود، خودآزارها با دشنام و خشونت به اوج لذت مي رسند، روان شناسي و جامعه، 1382
-ثلاثي، محسن، اديپ فرويدي يا الکتراي مالينوفسکي،1387
-شهبازي، بايرام، پرخاشگري، اصلاح و تربيت،1387
-هاشمي، جمال، ديگرآزاري درون ما زندگي مي کند، روان شناسي و جامعه، 1383