رگبار ساخته شد/

درست روشن نیست که ما چرا رگبار را ساختیم. هیچ نوع حساب و نقشه و نشانه ای ساخته شدن این فیلم را تایید نمیکرد. به یک معنی حتی سرمایه‌ای هم برای شروع کار در دست نبود. در حقیقت ما با دست خالی به کاری دست میزدیم که تمام شرایط جاری و تمام سینمای عریض و طویل رسمی از قبل آنرا نفی میکرد. ما گفتیم اگر نشد چیزی از دست نخواهیم داد. ولی اگر نمیشد چیزی مهم از دست میرفت، و آن امید به این بود که کسی قدمی بردارد.

من مدتی بود به دنبال تهیه کننده ای برای داستانهای دیگری بودم. من پیش از این فقط یک فیلم بیست و پنج دقیقه ای برای کودکان ساخته بودم که به نمایش عمومی هم درنیامده بود. تهیه کننده شاید حق داشت که به من کار ندهد، اما حق نداشت نصیحتم کند. من تهیه کننده نیافتم. یک روز دوستم احمدرضا احمدی مرا با باربد طاهری آشنا کرد. یک روز احمدی گفت که طاهری داستانی برای یک فیلم دارد؛ داستان یک قهوه‌چی که چند بچه در عوض کمک‌هایش میخواهند برای او همسری پیدا کنند. ظاهرا این داستان دیگر پیشرفتی نداشت، و ساختش هم به همین دلیل متوقف شده بود. اما من از رابطه و نقش بچه ها خوشم آمد. احمدی گفت به جای قهوه‌چی میتوان معلم انتخاب کرد. معلم؟ -من درست نه سال پیش نمایشنامه‌ای نوشته بودم به اسم (رگبار) که هیچوقت بر صحنه ندیدم، و منتشر هم نشد. آن نمایشنامه داستان دختری بود که معلم مدرسه بود، دختر مادری داشت گنگ و بیمار که فقط میبافت و کمکی نمیکرد. بیرون پنجره فقط رگباری تهدیدآمیز بود. بعضی عناصر این نمایشنامه پس از یادآوری دیگر مرا رها نکرد. من سعی کردم آنرا از ذهن دور کنم، پس عملا شکل دوستان معلم و بچه ها در من تغییر کرد. ما درباره‌ی این شکل جدید فکر کردیم، و ضمنا می‌گشتیم تا برای تهیه‌ی آن شریکی پیدا کنیم. شریک پیدا نشد، اما داستان رشد میکرد، تا تدریجا داستان یک محله شد. داستانی که دیگر به مبدا و آغازش شبیه نبود اما به آنجا که ما ایستاده بودیم سخت شباهت داشت. و یکروز که همه‌ی امیدها بریده شد گفتیم که خودمان آنرا میسازیم. ما تصمیم گرفتیم از هیچ عامل سینمای رسمی استفاده نکنیم مگر اینکه به صورت خود ما در بیاید. و وقتی از همه نومید شدیم دریافتیم که بسیار نیرومند تریم. ما بدون تائید شرایط روی پای خود بودیم و هیچ سازمان دولتی یا سرمایه‌دار خصوصی پشت ما نبود. هر یک از ما به جای چهارنفر کار میکرد، و هر یک از ما کار را از خودش میدانست. هیچ ناظر و فضولی قصه را مسخ نکرد، و روزی که فیلمبرداری شروع شد من هنوز هفده صفحه‌ی آخر فیلم‌نامه را ننوشته بودم. ما از همه‌ی دوستیها و آشناییها و امکانات شخصی که داشتیم کمک گرفتیم. از هرکس که قدمی به خاطر ما برداشت متشکریم، و برای هر‌کس که سدی پیش پای ما گذاشت یا پوزخندی از دور به ما زد آگاهی و فرهنگ بیشتر آرزو می‌کنیم. ما متاسفیم که به خاطر ضعف مالی و غیاب امکانات فنی نتوانستیم بعضی صحنه‌ها را آنطور که آرزو داشتیم بسازیم، اما این فقط یک مسئله‌ی تکنیکی است و اصل کار را پنهان نمی‌کند.

این فیلم در بیست و چهار محله‌ی طهران، با کمک و شهادت مردم محل ساخته شده و بسیاری از مردم زندگی روزانه‌ی خود را در آن خواهند یافت. برای کار در صحنه‌های کوچه و خیابان وسایل خاصی در دست نبود، و دوربین در نزدیکترین فاصله با واقعیت قرار داشت. سهم عمده‌ی فیلم بدون یادداشتهای متداول قبلی، و کاملا فی‌البداهه ساخته شد، ولی این به آن معنا نیست که طرحهای ذهنی قبلی وجود نداشت. بلکه فکر و طرح شرائط واقعی و زنده کامل شد. این حتی برای خود من کشف دوباره‌ی مفاهیم قصه بود. فیلم رگبار با حداقل سرمایه، با حداقل امکانات، با درگیریهای مختلفی که تهیه‌اش را بارها معوق کرد، با قلیل ترین گروه فنی در طول مدت پنج ماه، و به کمک حافظه ساخته شده، و در بسیاری موارد کاری غیر از اینکه شد، لااقل در این شرایط و برای این گروه امکان پذیر نبوده است. اما از طرف دیگر رگبار با شوق سرشار بسیاری از کارکنان و بازیگرانش به وجود آمد، و تنها ادعایش اینست که نخواسته دروغ بگوید.


بهرام بیضایی