در وصف آینه و تارکوفسکی

همه ی ما خواب می بینیم و معمولاً یا آنها را به یاد می آوریم یا هیچ چیز از آن را در ذهن نداریم. نمی دانم تا به حال به مسیری که در زندگی طی کردید نگاهی انداخته اید یا نه؟! ولی اگر این کار را کرده باشید متوجه شباهت آن با خواب یا رویا می شوید.


رویا

رویا چیزی است که آینه به شما می دهد، درواقع آینه ی آندری تارکوفسکی مروری بر کودکی او ولی با فرمی رویا گونه است. ایده ی آینه خود برگرفته از یک رویاست، که حدود دو سال تارکوفسکی درگیر آن بوده است، او می گوید در خواب به دور یک داچا فقط در حال چرخش بوده است و نمی توانسته وارد آن بشود.

تارکوفسکی شما را با تصاویری بدون قید زمان، وارد یک بهم ریختگی از جنس آشنایی می کند، دقیقا مثل یک رویا و راوی که الکساندر باشد، مانند ندای درون و در واقع خودِ شما در خواب یا رویا مفاهیمی را بدون نظم و ترتیبی به صورتتان می زند.

از فیلم ها و کارگردان هایی که تلاش کردند حس مشابه یک رویا را در مخاطب برانگیزند می توان اعلاء ترینش را به آینه و تارکوفسکی نسبت داد. همانطور که برگمان می گوید: تارکوفسکی کلید یک تالاری را به من داد که تا پیش از آن نتوانسته بودم واردش شوم.


شعر

شاید بتوان گفت فیلم های تارکوفسکی پیوند شعر و ادبیات با سینماست. پیوندی که ردِ زخمی، از آن پیدا نیست و درواقع جوری در هم تنیده شده اند که به عنوان یک کل دیده می شوند، مانند رابطه ی زیبایی و گل، پیوندی ناگسستنی که نمونه اش کم نظیر و بعضاً غیر قابل رؤیت است. او بارها به منشأ استعدادش اشاره کرده است، منظورم شعر های پدرش آرسنی تارکوفسکی است و در آینه هم بار ها خوانده می شود.

این شعر و شاعرانگی را ما در تصاویر و کارگردانی تارکوفسکی نیز می بینیم. تصاویر گاهاً مانند دستان مادر، یک نسیم بهاری و حتی نرم تر از پنبه ای ما را نوازش می کنند؛ به طوری که شما می توانید صدای فیلم را قطع کرده و به تماشای فیلم های تارکوفسکی به خصوص آینه بشینید، محالِ ممکن است که ارتباط چشمی تان با فیلم قطع شود و شما غرق در تصاویر نباشید، همانند شعری که در گلستان کلماتش، همچون پروانه ای در زیبایی بال می زنید.


مادر (زنان)

در آینه، ما مادر، همسر و مادر بزرگ الکساندر را می بینیم که همه ی آنها در واقع ماریا هستند. آینه شاید بیشتر از رابطه ی تارکوفسکی با مادرش نشأت می گیرد و ما می بینیم که در طول  فیلم خبری از پدر نیست که در واقع راوی (الکساندر) همان پدر، فرزند و خودش (الکساندر) است و ما الکساندر را می بینیم (نمی بینم) و در حین فیلم صدایش را به عنوان راوی می شنویم. در بعضی از قسمت ها انگار او از زبان تارکوفسکی روایت می کند و دربعضی دیگر از زبان پدرش (آرسنی تارکوفسکی) و درواقع تارکوفسکی به فقدان حضور پدر و همسر در طول فیلم می پردازد و همینطور چشم انتظاری برای او. همان طور که در ابتدای فیلم ماریا روی چوب نشسته و به دور دست خیره شده است و انتظار همسر را می کِشد. این نبودن، دلایلی مختلفی دارد که در فیلم آنها را می بینیم، در مقطعی به خاطر جنگ و در مقطعی بر اثر بیماری. فقدانِ پدر، نقش مادر را در زندگی تارکوفسکی به شدت پر رنگ می کند و ما در آینه شاهد آن هستیم. تارکوفسکی در ابتدا سناریویی داشت که می خواست به صورت پنهانی از مصاحبه با مادرش فیلم بگیرد که این سناریو رد شد و تارکوفسکی خاطرات کودکی اش را تبدیل به کتاب کرد و بعد آن را تبدیل به فیلم، یعنی آینه کرد. تارکوفسکی می گوید: اگر مادرش نبود او هیچ گاه فیلمساز نمی شد.


داچا (خانه ی ییلاقیِ کوچک)

داچا به خانه های کوچکِ چوبیِ واقع در روستاهای روسیه گفته می شود. همان طور که تارکوفسکی می گوید به مدت دو سال خوابی را می دیده که به دور داچایی در حال چرخیدن بوده است، اما هیچ گاه در خواب نتوانسته وارد داچا بشود؛ آن داچا متعلق به مادربزرگ و پدربزرگش بوده است.

خود او درباره ی آینه می گوید: فیلمی درباره ی خانه ای قدیمی.

بعد از خواندن این موضوع متوجه چیزی در فیلم شدم، انگار که آن سردرگمی ها یکباره رفع شد. در طول فیلم شخصیت ها در موقعیت های زمانی و مکانی مختلف سرگردان و حیرانند؛ گاهی در گذشته اند گاهی در حال، گاهی درخانه هستند، گاهی در پادگان، ساختمان شرکت، خانه ی مرد اسپانیولی و ... که به شدت سردرگم، در به در و درگیر پلیدی های جهان اعم از جنگ، بیماری، مشکلات کاری و غیره هستند. در واقع تارکوفسکی و آینه ما را با خود به مسیری سبز می برد و ما را از میان کشتزارها، چمنزار ها و درختان راهنمایی میکند و در وسط جنگل به کلبه ی کوچک قدیمی می رساند، که در آن شیرِ گرم، مادر، نقاشی، موسیقی و آرامش وجود دارد. در واقع تارکوفسکی در به دری ای که در خوابش و البته در کودکی اش کشیده را به نمایش می گذارد (حتی مخاطبش را در به در و آواره می کند) و بعد کاری را انجام می دهد که در خواب هیچ گاه نتوانست انجام بدهد، یعنی ورود به داچا. و شاید تا آن موقع حسرتِ حس و آرامش یک روز در داچا را با خود حمل می کرده؛ حال در فیلمش آینه به آن می رسد و بلکه نصیحتی هم به مخاطبش می کند که یک چیز دلیل آرامش است. رسیدن به داچا.


آینه

در وهله ی اول اسم فیلم آینه نبوده است. «اعتراف» نخستین نام فیلم بوده و در ادامه به اسم داستانش یعنی «یک روزِ روشنِ روشن» تغییر یافت و بعد از آن هم چند اسم دیگر که در نهایت در مرحله ی تدوین  به اسم «آینه» رسید.

آینه اسمی است که به شدت در خور فیلم است، انگار آینه ای است که از کودکی تا ساخت فیلم در جیب او بوده است و حالا آن را به مخاطبان واقعی اش هدیه داده است. هرچند که اسمش از ابتدا آینه نبوده ولی در نهایت انگار فیلم بر اساس کانسپت آینه ساخته شده است، اعم از نشانه و شخصیت ها.

تارکوفسکی علاقه ای به آب و آتش دارد و در فیلم هایش معمولاً از این دو عنصر استفاده می کند و در آینه نیز این کار را انجام می دهد، این دو عنصر کاملاً باهم در تضاد هستند و درمقابل یکدیگرند ولی تارکوفسکی این تقابل را طور دیگری برداشت می کند و به نمایش می گذارد. در نهایت این دو بازتابی از یکدیگرند. در فیلم، انبار توسط آتش خراب می شود و در بازتاب آن، خانه با آب خراب می شود. صحنه ای که ماریا زیرِ ریزشِ سقف در حال دوش گرفتن است. شخصیت ها، همین طور هر کدام بازتابی از آینده، حال و یا گذشته ی یکدیگرند و فیلم، خود بازتابی از کودکی تارکوفسکی است. در واقع در طول فیلم شما رو به روی آینه نشسته اید.


کلام آخر

تارکوفسکی کارگردانی است که قلمش دوربین و کلماتش تصاویر است. به نقل از خود او: اگر قرار بود فیلمنامه ها اثر هنری باشند هیچ وقت نباید ساخته می شدند. باید مثل کتاب ها چاپ می شدند و خوانده می شدند؛ فیلمنامه فقط پیش نوشته ای است برای رسیدن به صحنه ی فیلمبرداری.

آینه بازتاب حسی است که تارکوفسکی آن را در خواب و در کودکی تجربه کرده است. در واقع همان بخش ابتدایی فیلم است، پسری که لکنت دارد و توسط علم هیپنوتیزم درمان می شود. آینه ما را هیپنوتیزم  می کند و زمانی که فیلم به پایان می رسد ما را از رویا به بیرون پرت می کند. شاید چیزی نفهمیده باشید یا یادتان نباشد، ولی حس ها را دریافت کرده اید.

در نهایت تارکوفسکی را به سیبی تشبیه می کنم که مدام در فیلم هایش می بینم. او سیبی است که وقتی آن را می خورید نا خواسته دانه اش را هم قورت می دهید. آن دانه درون شما چال می شود. تبدیل به درختی سرشار از سیب می شود. شما را وسوسه می کند تا مانند آدم و حوا از خیلی چیزها سرپیچی کنید. سیب را بکنید و بخورید.


 که دنیا چیزی جز زندگی یک سیب نیست.


نوشته ی سجاد یمنی

ZEDarte