مدرنیسم

پراکنشِ مفهوم بی چون و چرای مدرن در قرن نوزدهم راه را برای پدیداری دیگر واریاسیون های این مفهوم، واریاسیون هایی مانند «مدرنیته»، «مدرنیسم» یا «مدرنیست»، هموار کرد. ار آن زمان تاکنون تمامی این اصطلاحات به طرزی گسترده در تاریخ هنر و علم زیباشناسی به کار رفته است. مفهوم «مدرنیسم» که در اواخر قرن نوزدهم به مثابه اصطلاحی در تاریخ دین و نقد ادبی پدیدار شد پس از دهه چهل به طرزی گسترده در تاریخ ادبیات و هنر به کار رفت. در تاریخ هنر نخستین بار کلمنت گرینبرگ، منتقد تاثیرگذار هنر امریکایی، این اصطلاح را نه صرفاً برای توصیف سبک یا جنبشی خاص، بلکه همچنین برای توصیف دوره ای کلی در تاریخ هنر به کار برد. او تمامی جنبش های هنری معتبر و سبک هایی را که با مانه، نقاش فرانسوی، آغاز شده بودند در دل این اصطلاح گنجاند. به زعم او، مدرنیسم «کمابیش تمامی آن چیزی است که حقیقتاً در فرهنگ ما زنده است».در نظر گرینبرگ، مدرنیسم جنبشی هنری است که می تواند به طرزی اصالت مند تجربه جهان معاصر را بیان کند.هرچند او بر این باور است که مهم ترین ارزش های مدرنیسم اصالت مندی و فعلیت است، نه صرفا نو بودن و متفاوت بودن، در نظر او مدرنیسم پدیده ای است اساساً تاریخی که درون میراث های زیباشناختی تاریخ هنر جای دارد.


هنر تحت نام مدرنیسم کمافی السابق تداوم دارد. من تأکید مؤکد می کنم که مدرنیسم هیچ گاه به معنای گسست از گذشته نبوده.شاید مدرنیسم به معنای واگذاری یا شکافتن سنت و میراث پیشین باشد، لیکن در آنِ واحد به معنای تداوم آن نیز هست. هنر مدرنیستی از دل گذشته و بی هیچ گسست و فاصله ای بسط می یابد و به هر سر انجامی هم که برسد، هیچ گاه بر اساس چارچوب های تداوم هنر فهم ناپذیر نخواهد شد... هنر اصالت مند زمانه ی ما به هیچ وجه با ایده ی گسیختگی از تداوم هنر نسبتی ندارد. بدون گذشته ی هنر و بدون نیاز و ضرورت حفظ معیارهای تعالی گذشته، امری به نام هنر مدرنیستی نا ممکن خواهد بود.


همچنین گرینبرگ پای می فشرَد که مفهوم مدرنیسم هنجاری زیباشناختی ، ‌همیشگی و جاودانی نیست.


تجربه ی خود من از هنر ناگزیر مرا وا داشته است اکثر معیارهای حاکی از سلیقه ی شخصی ای را پذیرا باشم که هنر انتزاعی از آن ها مشتق شده است، لیکن هیچ اصراری نمی کنم که اینها تنها معیارهای معتبر ازلی ابدی اند؛ من صرفاً این ها را در این روزگار معتبرترین معیارها می دانم. ذره ای تردید ندارم که معیارهای دیگری در آینده جایگزین این ها خواهد شد که احتمالاً جامع تر از این ها خواهد بود... این ضرورت از دل تاریخ می آید؛ از درون عصری متصل به لحظه ای خاص که به شکل سنت و میراثی خاص از هنر فرا می رسد.


گرینبرگ، در عوض خصلت هنجارین هنر مدرن، تأکید را درست روی تاریخی بودن می گذارد. به زعم او مدرنیسم، در قیاس با دوره های پیشین تاریخ هنر، فرادست نیست. در نظر او مدرنیسم بخشی از بسط ارگانیک تاریخ هنر است؛ به مثابه امری است که بی هیچ دردسری با سنت ها و میراث های هنری پیش از خود هم آهنگ می شود. شاید به همین دلیل است که او به جنبش های مدرنیستی ای که می خواستند به طرزی رادیکال از گذشته بگسلند و دعوی برتری بر میراث و سنت های هنری گذشته داشتند توجه چندانی نمی کند؛ هم چنین او به مسئله میزان تغیراتی اشاره نمی کند که در خلال دوره صد ساله ی مدرنیسم برای مفهوم سنتی هنر رخ داده. او مدرنیسم را به طور کلی با خصلتی عمومی این همان می کند:

در خود نگری [self-reflection] زیباشناختی. 


گرینبرگ می گوید، مدرنیسم هیچ نیست مگر همان خودانتقادگری زیباشناختی هنر.


هنگامی که او در بحث درباره ی مدرنیسم تأکید را دقیقاً روی سویه ی زیباشناختی می گذارد، باید گفت حق کاملاً با او است؛ همچنین هنگامی که خاستگاه مدرنیسم را گسستی رادیکال از دیگر سویه های زندگی بر می شمرد کاملاً بر حق است. در قرن نوزدهم هنر مدرنیستی شامل کوچ هنرمند از عرصه ی سیاسی و اجتماعی می شد، آن هم در حالی که این عرصه، به مثابه منشأ الهام مهمی برای ویژگی انتزاعی مدرنیسم، کارکرد داشت. «هنر مدرن تغییر موضع یا چرخش به سوی جامعه ی نو نیست، بلکه مهاجرت به نوعی بوهیما (بوهیما: جامعه ای اهل هنر و ادب است که هنجار و رفتارهایی جدای از دیگران دارد.) است که قرار بود پناهگاه هنر در برابر سرمایه داری باشد». اما درحالی که گرینبرگ بر ذات تماماً زیباشناختی هنر مدرن پا فشرَد، به بالیدن های بعدی مدرنیسم توجهی نشان نمی دهد که در جنبش های متعهد سیاسی به اوج رسیدند؛حال آن که آن بالیدن ها، نه تنها مآلاً خودانتقادگری هنری را در مقابل تفکر زیباشناختیِ سنتی قرار دادند، بلکه آن را به نقطه ی مقابل انزوای زیباشناختی مدرن تبدیل کردند.


جنبش هایی که عموماً آوانگارد برشمرده می شوند، مانند فوتوریسم و ساختارگرایی روسی، فوتوریسم ایتالیایی، بخش هایی از اکسپرسیونیسم آلمانی و سورئالیسم فرانسوی، درون مفهوم و ایده مدرنیسم گرینبرگ جای نمی گیرند؛مع هذا گرینبرگ آوانگاردیسم را از مدرنیسم متمایز نمی داند. در نظر او هنر آوانگارد سرآمد مدرنیسم نیست، بلکه در عوض، سرآمد هنر جهانی معاصر، به طور کلی، است؛ به این معنا که آوانگارد صرفاً نام دیگری است که او بر مدرنیسم می نهد. دو سویه ی اشاره شده در نظر گرینبرگ درباره ی مدرنیسم از یکدیگر منفک نیستند. در نظر او مدرنیسم به مثابه دوره ای از تاریخ هنر است و همین مسئله او را به این سمت می کشاند که مدرنیسم را پدیده ای همگن و یک پارچه به شمار آورد؛ حتی او گامی فراتر می نهد و از «سبکِ تاریخی و زمانیِ» مدرنیسم به مثابه یک کل سخن به میان می آورد.


گرینبرگ به مدرنیسم به مثابه پدیده ای گذرا و تاریخی می نگرد که در درون چارچوب سنت ها و میراث تاریخ هنر اهمیت می یابد. در عین حال، به سبب پافشاری اش بر تجانس مفهومی مدرنیسم، نمی تواند تصویر جامعی از هنر مدرن در اختیار بگذارد. ما در تعریف مدرنیسم سینمایی ناگزیریم این مسئله را در نظر بگیریم. بسیار مهم است بپرسیم آیا اصلاً مفهوم منسجمی از مدرنیسم وجود دارد، آن هم هنگامی که جنبش های متعهد سیاسی و دعوی های گسست از گذشته در این مقوله گنجانده می شود، مانند مسئله ی فوتوریسم و دادائیسم. مدرنیسم، به میانجیِ گفت و گویش با امر کلاسیک، ارزش های نو بوجود می آورد. مدرنیسم صرف نو بودن برای امر نو ارزش قائل نیست، ‌بلکه در عوض، خاستگاه امر نو را در نسبت انتقادی به خود بازتابنده اش با سنت قلمداد می کند؛ بنا بر این مدرنیسم در آن واحد هم بر استمرار سنت صحه می گذارد، هم آن را نفی می کند. در انگاشت گرینبرگ این دوگانگی واضح و آشکار است؛ زیرا او به خصلت خود بازتابنده ی مدرنیسم به مثابه فرم سبکی می نگرد، لیکن او چنین مسئله ای را پارادکس قلمداد می کند؛ بنا بر این او میان مدرنیسم و هنر آوانگارد هیچ تفاضلی قائل نیست. مع هذا همین تمایز است که سویه ی پاردکسیکال مدرنیسم را عیان میکند. به واقع، برای آنان که این تفاوت را در می یابند مدرنیسم به مثابه مفهومی همگن فوق العاده دردسرآفرین است. همین قدر تکافو می کند که بگوییم اگر با توصیف گرینبرگ از مدرنیسم، به مثابه دوره ای در درون تاریخ هنر مربوط به خودانتقادگریِ زیباشناختیِ هنرها، هم رأی باشیم، به ناگزیر باید خود را مهیا کنیم که گام فراتر نهیم و عرصه را برای جنبش های مدرن باز کنیم که نقد کردن شان مستلزم فراتر رفتن از حدود و ثغور زیباشناختی است. تخطی کردن از اصل زیبا شناسی به معنای فراتر رفتن از حدود و ثغور هنر است. از آن جا که درباره ی خودانتقادگری حرف می زنیم، مفهوم مدرنیسم نیز باید بتواند موارد غایی این خودانتقادگری را تاب بیاورد؛ به سخن دیگر، آن مواردی را بربتابد که از حدود و ثغور هنر پا فراتر می گذارند؛ در نتیجه، نمی توان از تمایز میان «مدرنیسم» و «آوانگارد» اجتناب کرد؛ زیرا بی توجهی به این تمایز تجانس مفهوم ما از مدرنیسمِ زیباشناختی را به مخاطره می افکند.  



از کتاب اکران مدرنیسم، سینمای هنری اروپا (۱۹۵۰-۱۹۸۰)/ نوشته ی آندراش بالینت کواچ/ ترجمه ی وحید روزبهانی/ نشربان.

گردآورنده: سجاد یمنی.


ZEDarte / زد آرته